در زیر پلک خیس جنگل
در سبزهای سبز جنگل
کوچک
چوپان تنهایی ست
که هر غروب در نی
فریاد جنگلیها را
سرریز میکند
جنگل صدای گمشدگی ست
جنگل
صمیم وحدت ماست
و چشمهای کوچک
باور نمیکند
اینک صدای او
در پیچ و تاب سرد سیاهکل
گل میدهد
در زیر پلکهای خیس جنگل
در سبزهای سبز شمالی ام
کوچک
یک نام یا صداست
آوارهٔ غم نشین
هر عصر مینوازد
آهنگ کهنه را
و با صدای نی لبکش
آنها
برادرانم
گلهای هرزه را
با خون پاک خود
تطهیر میکنند
بیهوده چشم بسته ام
می دانم انتهای لحظه ها خالیست
می دانم ...
خدا
چه خبر ؟
اما مسیر جاده به بن بست میرود.
پس اين هاهمه اسمش زندگي است
دل تنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار وسعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان
جايي براي شَك باقي گذاشتيم .
به ... . . من . نشان دهید
در در ... دررو .. را .

ستاره ها
با ما چه کار دارند
چه میخواهند از جان ما
گاهی به آسمان نگاه کن !
d e j a v u
که میکوبد بر این مکعب
و شب است
که پادشاهی میکند
بر این شهر خیس.


